جدید ترین مطالب



امروز.......

امروز یه روز معمولی بود درست مثل 365روز ديگه سال درست مثل تمام جمعه های دیگر...صبح خورشید طلوع کرد...مامان طبق روال هر چند وقت یکبار امروز رفت سرکار... 

منم طبق روال تمام جمعه ها شروع کردم به تمیز کاری... 

یادم رفت بگم با ندا آشتی کردم...يه دوهفته بعد پی ام داد اولش محترمانه ردش کردم اما...کلی اصرار کرد و من...گفتم بذار آخرین فرصت بدم به دوستیم.... با اینکه خیلی ناراحتم کرد..

باهاش حرف زدم و رفتم باهاش خرید....کلا امروز با آدماي جورواجوری سرکار داشتم...

امروز یه روز معمولی بود شاید برای مادرم.... شايدم برای ندا....یا حتی برای اون پسره که تو پارک دیدم....یا حتی اون فروشنده ای که شلوار 40 تومني میخواست 80 تومن بندازه به ما....

اما برای من امروز یه روز عادی نبود...

امروز تمام آدمايي که دیدم بهم نشون دادن خودخواهی یعنی چی...و آدمی که فقط به خودش فک میکنه تا چه حدی ميتونه پیش بره....امروز يادگرفتم...چقدر دروغ گفتن برای آدما راهت شده...چقدر پشت کردن آسونه.... دلشکستنم که ديگه هيچ...شده یه عادت روزمره...امروز فهمیدم توی دنیای ما حتی عشقم دچار قوانین مبادله شده...چون من دوست دارم توام باید من دوست داشته باشی...چون من بهت وفادارم توام باید بهم وفادار باشی اگه نباشی منم نیستم اگه تو با ده نفری من با صد نفر میرم....چون من میخوامت توام باید من رو بخوای....حق انتخابم نداری...آدما ديگه کیفیت رابطه ها براشون مهم نیست حتی کیمیتم براشون مهم نیس...اصلا چیزی برای آدماي این دور زمونه جز وقت گذروندن مهم نیست....فقط امروز بشه فردا فردا بشه پس فردا...احساسات کیلو چنده...فهمیدم..ادعا کردن برای آدما راحت شده...ادعا میکنن عاشقتن.... ادعا میکنن دوستتن... اما وقت عمل که ميرسه اصلا يادشون میره همه چین آدمی تو دنیا هست...درک نمی کنن...ولی وای به حالت اگه يه بار دردشون نکنی...يه بار در جواب بهونه هاشون....به جای چشم بگی چرا....آسمان به زمین اومده....امروز یاد گرفتم آدما حتی به پاره تنشونم رحم نمیکنن....اصلا بچه آوردن و ولش کردن به امون خدا شده مثل راه رفتن... یا درس خوندن کاملا همگانی مثل يه عادت ... که فقط و فقط خودشون براشون مهم ان و بس.... که اگه ازت راهنمایی ميخوان برای شنیدن حرف حق نیست...در حقیقت دنبال اينن که یکی دیگه جز خودشون رفتارشون تایید کنه

دروغه اگه بگم این تجربه ها مال امروز بود....نه نبود...من 19 ساله اينارو يادمیگیرم.... 19 ساله تو دنیایی زندگی میکنم که تا میخوام روی پست آدم رو فراموش کنم يه سیلی بهم میزنه و بدترش نشون ميده...19 ساله فهمیدم حتی خدا با همه مهربونیش... با همه وسعتش..... با همه خدا بودنش يه جاهایی ولت میکنه...دقیقا جایی که بهش نیاز داری دقیقا جایی که از ته قلبت بهش اعتماد میکنی...ولت میکنه و میزاره آدما هربلایی دلشون ميخواد سرت بيارن...اما امروز از اون روزایی بود که همه رو باهم تجربه کردم.... امروز از اون روزایی بود که گفتم خدایا شکرت...اشکال نداره میذاری داغون بشم...اشکال نداره میزاره حقم بخورن يه آبم روش ککشونم نگزه ....اشکال نداره...ولی ای کاش قبل اینکه این زندگی بهم بدی قبلش فقط يه بار ازم میپرسیدی این زندگی میخوام...این آدما رو میخوام...این دردا رو میخوام...

امروز صبح ميخواستم بيام يه پست خوب بزارم ولی.....

من امشب یه ناراحتی بزرگی دارم..يه دوست دیگمم هست که امشب دلش شکسته اگه کسی این مطلب خوند براش دعا کنه...

اون پست مثبتمم بمونه برای روزهای مثبتی که در راهه

خدایا شکرت...